نمایش دادن همه 12 نتیجه

فیلتر جستجو
نمایش 9 24 36

آدم هم پوست می اندازد

۱۰,۰۰۰ تومان

آدم هم پوست می اندازد

جانبازی شیمیایی، پس از دوران جنگ، تمام وقت خویش را با نوشتن از شهدا و شرح فداکاری‌های ایشان پر می‌کند تا روزی که یکی از دوستان به اصرار از وی می‌خواهد چند خطی نیز از خودش بر کاغذ بیاورد. فرد جانباز امتناع کرده و سرباز می‌زند و تنها به درد دل با دوست خویش اکتفا کرده و از حرف‌هایش، مشکلات تنفسی و جسمی، پوست انداختن‌های مکرر و... سخن به میان می‌آورد. اما هنگامی که یار و دوست قدیم از وی خواهش می‌کند که همین‌ها را بنویسد، او بار دیگر به یاد دوستان شهید افتاده و از آنان سخن می‌گوید. مجموعة پیش رو، دربردارندة 47 داستان کوتاه با حال و هوای جنگ بوده و عنوان برخی از آنها بدین‌قرار است: جنگ تمیز؛ شام آخر؛ کمین‌ مجنون؛ سرباز غریبه؛ رانندة آمبولانس؛ قتل عام؛ سیگار بغداد؛ و آدم هم پوست می‌اندازد.

اتوبوس

۲۰,۰۰۰ تومان

اتوبوس

این رمان دارای دو بخش می باشد. دفتر سفید و دفتر سیاه که هر دو روایتگر زندگی یک شخص هستند. اولی داستان تخیلی و رویایی دخترک را و دومی داستان واقعی و زندگی اسفناک او را بازگو می کند که برایش پایانی زیبا در پی دارد. واقعیت داستان از این قرار است که مسئولیت دختری که در پرورشگاه بوده و حالا بزرگ شده است، پس از چندین سال به عمویش که در یک روستا زندگی می کند واگذار می شود. پس از مدتی جوان خیرخواهی با خواندن دفتر سفید دختر که از پرورشگاه گرفته، جنازه نیمه جان او را در بیمارستانی می یابد. و بنا به دلایلی تصمیم می گیرد مسئولیت او را به عهده بگیرد و… قسمتی از متن رمان اتوبوس “دفتر سفید” نامه ای به بدری! به همه چیز می توانم فکر کنم جز این که یتیم شده ایم. چگونه می توانم باور کنم که خوشبختی مان در اثر بی مبالاتی یک راننده خواب آلود اتوبوس تبدیل به مصیبت و بدبختی شده باشد؟ این اتفاقات فقط در ستون های حوادث روزنامه باور کردنی است. و پذیرفتن این که ما نیز جزو آن دسته افراد مصیبت دیده قرار گرفته ایم برایم قابل پذیرش نیست. هنوز دوست دارم به گذشته فکر کنم و با تو از آن روزها سخن بگویم. از روزهای شاد، روزهایی که هر ثانیه اش با خوشبختی قرین بود و ما از آن غافل بودیم. در ذهن فارغ از غم ما مرگ مخصوص پیرمردان و پیرزنانی بود که کام دل از دنیا گرفته و به قدر کافی از آن متمتع شده اند. هرگز تصورش را هم نمی کردم…

بازی آخر بانو

۱۰,۰۰۰ تومان
بازی آخر بانو دستش گرم بود، در را که بست بازى را شروع کردم، همان جا توى هال روى زمین نشستم و چادر سفید را تا روى ابروهایم‏کشیدم‏. »به خانه بخت خوش آمدى‏.« چیزى نگفتم و به اطراف نگاه کردم، خانه بزرگى بود، ظاهراً سه اتاق خواب داشت‏. خانم دکتر محمدجانى هم استاد فلسفه است و هم اهل داستان‏. این زن مرموز که در کلاس‏هاى فلسفه‏اش جدیتى غریب‏دارد، در بعدازظهرهاى جلسه‏هاى داستان انسانى دیگر است: مهربان و صمیمى‏. و آیا همین نمى‏تواند دلیلى باشد براى‏گلبانو بودن او؟ زنى که خواسته و ناخواسته در دشوارترین وقایع تاریخ معاصرمان نقش‏آفرینانه حضور داشته و با این همه‏بازیگرى بوده است در دست مردانى بازیگردان؛ مردانى که هر یک بنابه هواى خود حضورش را نقش و نام بخشیده‏اند. رمان «بازی آخر بانو» در ٢٩٢ صفحه در اندازه رقعی با قیمت ٢٥٠٠ تومان توسط نشر ققنوس راهی بازار کتاب شد.

خواستگاری یا انتخاب

۲۰,۰۰۰ تومان

خواستگاری یا انتخاب

تا ماشین از دید دوربین خارج می شه،فریبرز برمی گرده طرف مهمونا که یه مرتبه می بینه،شهره و مریم و چندتا دختر دیگه،هر کدوم یه شاخه گل رز دست شونه و توی یه خط وایستادن و به فریبرز می خندن!حالت خنده شیطنت آمیزه!در واقع می خوان همگی فریبرز خواستگاری کنن!فریبرز تا اونا رو می بینه،یه مرتبه برمی گرده و چند قدم فرار می کنه و یه مرتبه می ایسته و با خودش می گه،عجب خری ام من!چرا فرار کنم؟!بعد برمی گرده طرف دخترا و با دستش و انگشتاش،عدد 4 را نشون می ده و می گه:نفرات اول تا چهارم عقدی ان و بقیه صیغه!از اول باهاتون طی کرده باشم بعدا توش حرف در نیاد!!!

رمان بهار

۲۰,۰۰۰ تومان

رمان  بهار

کتاب بهار:  این کتاب جزء یکی از جذاب ترین رمان های عاشقانه و رمانتیکی است که شما می توانید ساعت ها از زمان خود را صرف خواندن آن کنید. انتخاب داستان های رمان براساس سلیقه و علاقه ای که شما دارید متنوع می باشد. شما می توانید بهترین آن ها را انتخاب و خریداری کنید و از خواندن آن لذت ببرید. این کتاب زیبا به نویسندگی سحر ممبنی می باشد. این نویسنده تا به الان آثار متنوعی را از خودش به چاپ رسانده است. اگر به دنبال بهترین رمان های ایرانی و خارجی هستید می توانید به سایت ما مراجعه کنید و نمونه ای از پرفروش ترین کتاب های رمان را از ما با مناسب ترین قیمت خریداری کنید. در ادامه با ما همراه باشید تا در مورد این کتاب بیشتر برای شما توضیح دهیم.

بهار، یکی از متفاوت ترین آثار سحر ممبنی می باشد. این کتاب روایتی از داستان زندگی دختری است به نام بهار که مشکلات زیادی را در زندگی تحمل می کند تا بتواند به عشق زندگی اش برسد. داستان زندگی بهار به قدری متفاوت است که شما می توانید وقت خود را بدون اینکه خسته شوید برای خواندن این کتاب بگذارید. داستان ها و رمان های عاشقانه طرفداران زیادی دارند، خصوصا اینکه براساس ماجراهای واقعی بیان شوند. نویسنده در این کتاب به قدری داستان را جذاب و هیجان انگیز برای خواننده شرح داده است که مخاطب به راحتی می تواند با داستان ارتباط بگیرد و حتی خودش را جای شخصیت اصلی داستان (بهار) قرار دهد. در ادامه به بخشی از این داستان اشاره خواهیم کرد.

سحر ممبنی، یکی از برجسته ترین نویسندگان معاصری است که به دلیل استعداد و توانایی زیادی که به خواندن و نوشتن دارد، توانسته رمان های زیادی را با متنوع ترین موضوعات از خودش منتشر کند. این نویسنده برای اینکه رضایت طرفداران خود را به دنبال داشته باشد، سعی می کند هر ساله بهترین اثر خود را به چاپ برساند. نویسندگی به استعداد زیادی نیاز دارد که شما با خواندن این رمان می توانید به آن پی ببرید. از جمله برترین آثار این نویسنده می توانیم به موارد زیر اشاره کنیم.
  • رها
  • جان من است او…
  • می میرم، با تو نفس می گیرم
  • بهار
  • آخه من از دست تو چه کار کنم دختر؟موضوع به این کوچیکی که انقدر گریه نداره! صدای پای مامان که به اتاقم نزدیک می شد را می شنیدم. به سرعت بلند شدم و در اتاقم را قفل کردم،حوصله ی شنیدن نصیحت و دلداری را نداشتم. پشت در اتاقم ایستاد و گفت:یلدا،عزیزم بچه نشو.امشب مهمان داریم قراره دایی و زن داییت بیان، من به کمک تو نیاز دارم.علی رغم علاقه به دایی و زن دایی،در شرایطی نبودم که با کسی روبه رو شوم. به مامان گفتم:بذارید راحت باشم،خواهش می کنم. برای چندمین بار داستانم را به سر دبیر نشریه دادم و او طبق معمول خندید و گفت: خیلی بچه گانست،این داستانی که همه بپسندن! این حرفش تمام امیدهایم را به باد داد و تحملم را از بین برد. می خواستم از طریق چاپ آثارم ،تجربه ای کسب کنم. تا غروب از اتاقم بیرون نیامدم.صدای احوالپرسی مامان و بابا را با دایی و همسرش شنیدم ولی برخلاف همیشه برا استقبال نرفتم.زن دایی به مامان گفت: مائده،یلدا جون کجاست؟چی بگم والله؟توی اتاقشه. وایسا ببینم این دختر بی معرفتت می دونست ما داریم میایم رفت قایم شد؟بذار خودم برم حسابش برسم…
 

کلبه غم

۲۰,۰۰۰ تومان

کلبه غم

کلبه های غم، یکی از بهترین و پر فروش ترین رمان های ایرانی است که این روزها توانسته مخاطبان زیادی را به سمت خود جذب کند. این کتاب به نویسندگی رکسانا حسینی یکی از نویسندگان نام دار ایرانی است. این کتاب روایت کننده یک داستان عاشقانه غم انگیز است. یکی از مهم ترین دلایلی که می تواند منجر به انتخاب داستان ها و رمان های عاشقانه شود، شباهت آن به زندگی بسیاری از افراد است و اینکه نزدیکی زیادی به واقعیت زندگی ما دارند. زمانی که شما شروع به خواندن این کتاب می کنید، می توانید خودتان را جای شخصیت اصلی داستان قرار دهید و به خوبی با داستانی که پیش رویتان قرار گرفته است، ارتباط بگیرید.

کیمیاگر

۱۰,۰۰۰ تومان

کیمیاگر

 یکی از معروف ترین و شناخته شده ترین رمان ها در سطح جهان است این کتاب اثر ارزشمند نویسنده ی نام آشنای برزیلی آقای پائولو کوئیلو است که این کتاب را به زبان پرتغالی تالیف نموده اند

آقای کوئیلو یکی از معروف ترین نویسندگان معاصر هستند ایشان در سال 1947 در برزیل به دنیا آمدند و اولین کتاب خود را در سال 1982 به چاپ رساند همچنین ایشان به عنوان سفیر صلح سازمان ملل از سال 2007 فعالیت دارند کتاب کیماگر که یکی از معروف ترین آثار آقای کوئیلو است در سال 1988 به چاپ رسیه است

 تاکنون بیش از 65 میلیون نسخه از این کتاب در سراسر جهان به فروش رفته است همچنین این کتاب بارها به زبان های مختلف ترجمه شده است آقای آرش حجازی نیز این کتاب را برای مخاطبان فارسی زبان ترجمه کرده اند

داستان کتاب در مورد زندگی سانتیاگو است او تا سن شانزده سالگی در صومعه آموزش میدید ولی او تصمیم بزرگی می گیرد او کشیش شدن را رها کرده و با خرید چند گوسفند تصمیم به سفر می گیرد او تمام دشت ها و شهر های منطقه را زیر پا می گذارد اما خوابی می بیند که به دنبال تعبییر آن می گردد و در این ماجرا با پیرمردی آشنا می شود که صحبت هایش توجه سانتیاگو را جلب می کند و مسیر زندگی او را تغییر می دهد و...

پائولو کوئیلو با زبان ساده داستان سانتیاگو را بازگو می کند و در خلال ماجراهای داستان نکاتی را بیان می کند که شما را به تفکر وادار می کند

شالوده ی داستان پرداختن به حدیث خویشتن و دنبال آرزوهای خود رفتن است موضوعی که همه خواننده ها را جذب می کند

ساختن رویای ذهن خود چیزی از جادو کم ندارد در این مسیر یاد می گیرید از توانایی ها و قدرت هایتان استفاده کنید و مسیر خود را هموار سازید

یاد میگیرید شما نیز مانند سانتیاگو به دنبال گنج خود باشید گنجی که متعلق و مخصوص به شماست

یاد میگیرید راه رسیدن به موفقیت آسان نیست باید با چالش های آن رو در رو شوید

یاد میگیرید گاهی مسیر رسیدن به گنج از خود گنج مهم تر است و نباید آن را از دست بدهید

پس به دنبال ماموریت خود باشید و از مسیر پیش رو لذت ببرید اما هرگز در برابر موانع تسلیم نشوید و کوتاه نیایید شما باید گنج خود را پیدا کنید

مثل مادر بزرگ مثل شهر

۱۰,۰۰۰ تومان

مثل مادر بزرگ مثل شهر

راوی با مشاهدۀ موضوع انشای جلسۀ بعد (هر کمکی به دیگران کرده‌اید بنویسد) به یاد کمک‌هایی که به دیگران کرده می‌افتد، اما به نظرش تمام آن‌ها تکراری به نظر می‌آیند. در این حال مادر از وی می‌خواهد تا برای آقا رجب شوهر خواهرش که هم‌اینک از شهر رسیده خروسی زنده ببرد. راوی به سمت آقا رجب به راه می‌افتد. در راه با بی‌بی مادربزرگ اصغر مواجه می‌شود که از او برای تهیۀ نفت کمک می‌خواهد. راوی پس از تحویل دادن خروس، تصمیم می‌گیرد تا به بی‌بی کمک کند. بنابراین بی‌اجازه بر موتور پدرش که به تازگی خریده سوار می‌شود و پیت نفت بی‌بی را بر پشت موتور می‌بندد. اما پس از چندی به داخل جوی آب می‌افتد و دستۀ پیت نفت می‌شکند. در این حال فکری به ذهن راوی خطور می‌کند و آن اینکه پیت نفت بی‌بی را به انباری خانه برده و با پیت نفت خودشان که دارای نفت است عوض می‌کند و آن را به بی‌بی تحویل می‌دهد. راوی چگونگی کمک به بی‌بی را برای انشای روز بعد خود می‌نویسد. داستان ذکر شده تحت عنوان "مثل مادربزرگ مثل شهر" یکی از داستان‌های مجموعۀ حاضر است. برخی دیگر از داستان‌های کتاب عبارت‌اند از: فرار؛ گرفتار؛ سرها؛ ثبت‌نام؛ گم شده؛ زرنگ‌ها؛ شب در جالیز؛ کبوترهای چاهی؛ و پول پدرم و اشک‌های من.

ملت عشق

۵۰,۰۰۰ تومان

ملت عشق

پرفروش‌ترین رمان تاریخ ترکیه که گفته می‌شود بیش از پانصد بار تجدید چاپ شده است. این رمان به نوعی بازگویی رابطه میان شمس و مولانا در قالب داستانی امروزی و از زبان یک زن آمریکایی است که به همه روزمرگی ها و همسر و کار پشت پا میزند و عازم سفر ترکیه می شود. اما پرفروش‌ترین رمان تاریخ ترکیه چگونه کتابی ست؟ رمان «ملت عشق» اثری‌ست عاشقانه؛ برخوردار از فرمی که می توان آن را دو رمان محسوب کرد در قالب یک رمان؛ دو روایت تو‌در‌تو که به صورت موازی روایت می شوند؛ اما در دو زمان مختلف جریان دارند. یکی قرنها پیش در شرق و یکی در زمان حال و در غرب (امریکا) بر این پایه اگرچه به ظاهر تفاوت های بسیار زیاد و اساسی باهم دارند اما از آنجا که بن‌مایه هردوی آنها عشق و تاثیر آن در زندگی‌ست بی شباهت به هم نیستند. ملت عشق از یک سو داستان دلدادگی و از دیگر سو داستان رهایی است؛ از یک سو به عشق زمینی می پردازد و از دیگر سو به عشق معنوی و جنبه های عرفانی عشق و زندگی اشاره میکند. این سویه های متقابل که در هر دو خط داستان دیده می شود از جمله جذابیت های اصلی این رمان محسوب می شود که الیف شافاک با چیره دستی با کنارهم قرار دادن این عناصر خط و ربطی برای نزدیک شدن و پیوند خوردن این دو داستان به وجود آورده است. ناگفته نماند که ترجمه ارسلان فصیحی هم کاری بدون نقص است تا جایی که کاوه میرعباسی، نویسنده و مترجم معروف درباره آن می گوید: "من همیشه کتاب‌های اصلی را از زبان‌های انگلیسی، فرانسوی و اسپانیایی می‌خوانم، اما مدتی قبل، «ملت عشق» را با ترجمه ارسلان فصیحی خواندم و از آن بسیار لذت بردم." نکته‌ی دیگر اینکه ترجمه این رمان پنج سال پیش به اتمام رسیده بود که تا چندی پیش جزو آثار غیرقابل انتشار وزارت ارشاد بود اما سرانجام پس از بازبینی مجدد، نشر ققنوس آن را منتشر کرد.
در بخشی از کتاب می خوانیم: کلماتی که ما برای توصیف خالق بکار میبریم، درواقع نشاندهده ی آنست که ما خودمان را چگونه توصیف میکنیم. اگر موجودی هولناک در ذهنمان متصور میشویم، در واقع این ما هستیم که با ترس احاطه شده ایم. اما اگر عشق و محبت را احساس کردی، از تو چیزی جز این دو پدید نخواهد آمد.

همراز

۲۰,۰۰۰ تومان

همراز

تا آن شب که زمزمه های عمه ها و پدر را از پشت در شنیدم قضیه را جدی نگرفته بودم. وقتی صحبت ها به زمزمه های آهسته تبدیل شد دلهره به جانم چنگ انداخت. یواشکی پشت در اتاقم گوش خواباندم عمه مهین می گفت :

- به خدا داداش نمی دونی چقدر خانمه. ملوک دیدش، مگه نه ملوک. و صدای عمه ملوک.

- آره به نظر من هم خیلی خانم و مقبول بود. خوبیش اینه که بچه نداره. بچه اش نمی شده به همین خاطر با مژگان راه می یاد. نگران نباش. با چند لحظه تاخیر صدای پدر را شنیدم.

- نمی تونم نگران نباشم. هنوز هم می گم بهتره صبر کنیم وقتی مژگان هم مثل مجید رفت سر خونه و زندگیش اون موقع اقدام می کنیم. و باز صدای پر شور عمه مهین که حالا خیلی ازش بدم آمده بود.

- این حرف رو نزن داداش. مژگان الان سن حساسی داره که نیاز به سایه مادر داره. بهت قول می دم که راحت با هم کنار می یان. خصوصاً از طرف فرشته خانم که کاملاً خیالم راحته. وصدای عمه ملوک.

- داداش جان، مژگان اینقدر بزرگ شده که بفهمه تو چقدر به خاطر اونا صبر کردی. من که می گم دل دل نکن توکل به خدا اجازه بده مهین با فرشته خانم صحبت کنه و قرار بگذارند. و پدر با نگرانی که از صدایش می بارید گفت :

- اگه فقط ناراحتی ام مژگان نباشه هیچ مسئله ای ندارم. و صدای پیروزمند و شاد عمه هایم ختم جلسه را اعلام کرد. آن شب تا صبح از ناراحتی خوابم نبرد، عکس مامانم را روی سینه گذاشتم و تا صبح گریه کردم. حالا که درست فکر می کنم می فهمم که چقدر خودخواه بودم. اما مسلماً این اقتضای سنم بود. 18سالگی و اوج بلوغ بسیار خودخواهم کرده بود. پدر مهربانم را فقط برای خودم می خواستم. داستان ها و فیلم هایی که از نامادری خوانده و دیده بودم یک جادوگر بدجنس را در نظرم تداعی می کرد. کسی که محبت پدرم را از ما می گرفت. پنهانی کتکم می زد. پدر که از راه می رسید چُغولی ام را می کرد و باعث می شد پدر نظرش از من که دختر یکی یک دانه اش بودم برگردد. گرسنگی، لباس های پاره، کارهای سخت خانه، آن شب همه این صحنه های وحشتناک مثل فیلمی واضح از جلو چشمم می گذشت. آن زمان پدر هنوز بازنشسته نشده بود. صبح اول وقت که من و مجید هنوز در خواب ناز بودیم بیدار می شد. نهار ظهر، صبحانه و حتی ساندویچ بین روزم را هم آماده می کرد. مجید در آستانه دیپلم گرفتن بود به موقع بیدارش می کرد تا به کارهایش برسد. مرا با ملایمت و کُلی ناز بیدار می کرد تاکید داشت حتماً صبحانه ام را بخورم و تا نمی خوردم خیالش راحت نمی شد. هر صبح خودش مرا به مدرسه می رساند و برگشت با سرویس بودم اما تا به خانه می رسیدم تلفن می زد تا مطمئن شود که رسیده ام. با همه تنها بودن تفریح و خرید و دیگر واجباتِ زندگی را حفظ می کرد. با محبت و پشتکار تمام، مرا از آب و گل در آورد مجید را به دانشگاه و سربازی فرستاد و یک سال می شد که با انتخاب خود مجید همسر دلخواهش را عقد کرد و فرستادشان سر زندگی.

از نظر من تُکتَم زن برادرم که محبت خواهرانه ای به من داشت خانواده مان را تکمیل کرده بود و دیگر نیاز به کسی نداشتیم. از سه سال پیش که پدر بازنشست شده بود با همکاری یکی از دوستانش یک دفتر املاک دایر کرده و با هم کار می کردند. تا اندازه ای خیالش از جهت من راحت شده بود اگر شب ها کمی دیر هم می آمد یا مجید و تکتم می آمدند و یا به درس هایم می رسیدم. واقعاً پدر با همت نگذاشته بود کمبود مادر را حس کنم ولی من آنقدر نمی فهمیدم که پدر به غیر از چایی و شامی که من جلویش می گذاشتم نیازهای دیگری هم دارد که من در آن سن درک نمی کردم. نزدیک های صبح بود که خوابم برد. با دستان گرم پدر که نوازشم می کرد بیدار شدم. عکس مامان را آهسته از دستم گرفت و روی میز گذاشت و با ملایمت زمزمه کرد.

- دختر گُلم باز که ناراحت بوده. نمی خواهی به پدرت بگی علتش چیه؟ اشک های خشک شده ام دوباره روان شد و سرم را روی شانه پر مهرش گذاشتم. وقتی سکوتم را دید دوباره پرسید :

- بگو باباجان. دخترکم دوباره هوای مادرش رو کرده؟ عاشق این بودم که موهای بلندم را نوازش کند. همانطور که دست به روی موهایم می کشید دلم نیامد آرامشش را به هم بزنم. پس چیزی نگفتم. آنقدر نشست تا گریه هایم تمام شد و سبک شدم. دستم را گرفت و بلندم کرد.

- پاشو باباجون. می خوام صبحانه بخورم بی تو نمی شه. پاشو تنبل خانم. آن روز کلاس هایم برای ظهر بود پدر زودتر از منزل بیرون رفت گفت که به بانک و از آن جا هم به دفتر می رود. تا ظهر کسل و بی حال بودم هیچی از درس خواندن نمی فهمیدم، دلم کسی را می خواست که برایش حرف بزنم. نمی توانستم از پدر دلگیر باشم همه ی این قضایا را از چشم عمه هایم می دیدم آن ها بودند که می خواستند آرامش خانواده ما را به هم بزنند وگرنه که پدر حرفی نداشت، مشکلی نداشت. کلاس های خسته کننده آن روز را که تمام کردم عوض رفتن به خانه به منزل برادرم رفتم. مجید هنوز نیامده بود و تکتم تنها بود. تا وقتی مجید بیاید تکتم طبق معمول وادارم کرد کمی زبان کار کنیم. رشته فارغ التحصیلی او زبان انگلیسی بود و الحق از سال گذشته که وارد خانواده ما شده بود زبانم خیلی بهتر شده بود. ما بین درس خواندن نگاهی مشکوک به من انداخت و پرسید :

- امروز خیلی سرحال نیستی، درست می گم؟ ناگهان یاد پدرم افتادم و از جا جستم.

- وای به پدر جون خبر ندادم که اینجا هستم. حتماً نگران شده. از تکتم معذرت خواستم به طرف تلفن می رفتم که صدای تلفن بلند شد، تکتم خندید :

- خود پدر جونه. حدست درست بود. گوشی را برداشتم خودش بود نگران و دلخور گفت :

- مژگان بابا تو اونجایی. نباید به من خبر می دادی بابا؟ داشتم سکته می کردم. دلم از مهربانی اش ضعف رفت و از سهل انگاری ام شرمنده شدم.

- سلام پدر جون خیلی ببخشید یادم رفت. همین الان یادم اومد می خواستم زنگ بزنم که شما پیشقدم شدید.

- خوب خیالم راحت شد. باش تا آخر شب بیام دنبالت. تازه تماس قطع شد که مجید آمد. مجید تنها برادرم و جزء عزیزانم بود. به نظر من خوشگل تر و خوش تیپ تر از او هیچ مردی نبود. همیشه وقتی نظرم را با احساس بیان می کردم تکتم به شوخی می گفت :

- تو حکایت خاله سوسکه رو داری که قربون دست و پای بلوری بچه ش می رفت. چشم هایم را جمع می کردم و خودم را لوس می کردم.

- نه جون من تکتم همینطور که می گم نیست؟ تکتم در جوابم می خندید و جواب می داد :

- من که نمی تونم با خواهر شوهر جواب در جواب کنم. تسلیم. و مجید و پدر به ما می خندیدند. مجید به محض وارد شدن با سر و صدا گفت :

- باز که این دردونه اینجاست. من نمی دونم این از جون ما چی می خواد. با دیدنش چند لحظه غصه هایم را فراموش کردم. با اشتیاق به طرفش رفتم و گونه هایش را بوسیدم.

- سلام داداش. پیشانیم را بوسید و جواب سلامم را داد. به دفترهای روی میز نگاه کرد و گفت :

- باز که بساط معلم بازی جوره.

 

هنر رمان

۲۰,۰۰۰ تومان

هنر رمان

هنر رمان اثر ناصر ایرانی

چاپ اول بهار 1380

   

وسعت غریب

۲۰,۰۰۰ تومان

وسعت غریب

تازه از راه رسیده بودم که صدای تلفن من را به سمت گوشه ی میز کشید. - سالن زیبایی «دیبا» بفرمائید. - سلام لیلی جون، ژیلام. سریع آن صدای آشنا را شناختم. یکی از مشتری های پر و پا قرصمان بود. در حالی که تکه پنبه های روی میز شیشه ای مقابلم را جمع می کردم، گفتم: - سلام. ژیلا خانم. حال شما؟ - مرسی عزیزم. زنگ زدم برای امروز یه وقتی بهم بدی. سررسید روی میز را به سمت خودم کشیدم و خودکار به دست پرسیدم: - برای... - برای ترمیم ناختم می خواستم بیام؛ اما دیروز خبردار شدم آخر هفته نامزدی دختر خواهر شوهرمه. می خوام یه دفعه موهام هم مش کنم. - امروز و فردا که عروس داریم با چند تا همراه. بعد از ظهر ها هم کاملا پره. برای پس فردا ساعت ده خوبه؟ - باشه مرسی. به افسانه جون سلام منو برسون. خداحافظ. - خداحافظ. همزمان با گذاشتن گوشی روی دستگاه، صدای افسانه توی سالن پیچید. - کی بود اول صبحی؟ با حوصله مو هایم را با گیره ای نگین دار پشت سرم بستم و در جواب گفتم: - ژیلا خانم. برای پس فردا بهش وقت دادم. افسانه نگاهی به ساعت مچی ظریفش انداخت و دستی به مو های لخت و خوش حالتش که با رگه های دودی، بی نهایت زیبا شده بود کشید. - حالا خوبه گفته بودم حتما سر ساعت نُه اینجا باشه. ببین تو رو خدا هنوز نیومده! خودم را روی کاناپه ی گوشه ی سالن ولو کردم و در حالی که به بدنم کش و قوسی می دادم، گفتم: - اینقدر از این عروس های بیچاره ایراد نگیر! خودت روز عروسیت ساعت چند از خواب پا شدی؟ - من؟! کجای کاری؟ من شب قبل از عروسیمون اصلا نخوابیدم. شب قبلش حنا بندون بود و همه ی فامیل های ما ریخته بودن خونمون. خود جشن که تا ساعت دو ادامه داشت، وقتی هم فک و فامیل رضا رفتن، یه دور ما دوباره بزن و بکوب راه انداختیم. ساعت چهار و نیم بود که بالاخره همه خسته و کوفته خوابشون گرفت. حالا فکر کن جا پهن کردن و به زور همه رو کیپ تا کیپ خوابوندن چه مصیبتی بود! تا یه دستی به خونه بکشیم و رخت خواب ها رو پهن کنیم، ساعت پنج شد. منم تندی پریدم تو حمام و تا آمدم بیرون دیدم ساعت هفته. خانم قریشی هم به من گفته بود ساعت نُه آرایشگاه باشم. رضا هم از اون دسته آدم های عجول و شش ماهه است که هر جا می خواد بره، دو ساعت زود تر راه می افته که یه وقت دیر نرسه. اونروز هم ساعت هفت و نیم اومد دنبال من! با تعجب و لبخندی که بی اختیار روی صورتم نشسته بود، گفتم: - یعنی اصلا نخوابیدی؟! - نه بابا! خواب کجا بود؟! بعد انگار یاد موضوع خنده داری افتاده باشه، پقی زد زیر خنده و ادامه داد. - منم یه عادتی دارم، بی خوابی که می کشم تا یه مدت مدیدی ساعت خوابم بهم می خوره! اونروز تماما زیر دست خانم قریشی خواب بودم. باور می کنی موقع آرایش یه چرت درست و حسابی زدم! وقتی بیدار شدم آرایش تمام شده و آماده بودم... بیچاره رضا تا یه هفته با التماس بیدار نگهم می داشت... صدای زنگ در هر دوی ما را از جا بلند کرد و دقایقی بعد، من در حال آماده کردن وسایل بودم و افسانه مشغول گذاشتن ماسک روی صورت عروس که دختر ظریف و ریزنقش و کم سن و سالی به نظر می آمد. - خب عزیزم گفتی از رو ژورنال می خوای آرایش بشی؟ دختر نگاهی به همراهش که به نظر می آمد خواهر بزرگترش باشد انداخت و گفت: - بله اگر می شه. - آره عزیزم، چرا که نه. تا ماسک روی صورتت می خوابه، تو هم مدلت رو انتخاب کن. و بعد رو به ثریا کرد و گفت: - ثریا جون اون ژورنال رو بده دست عروس خانم. و خطاب به من ادامه داد. - دیشب دیبا اونقدر اذیتم کرد، تا کی بیدار بودم! با صدای افسانه نگاهم به سمت او که حالا کنارم مقابل آئینه ایستاده بود و با انگشت هایش فشاری به پف زیر پلکش می آورد، متمایل شد. - ببین تو رو خدا چه پفی کرده! با شیطنت گفتم: - بیچاره آقا رضا! نگاه متعجبش باعث شد با خنده توضیح بدهم. - مگه دیشب بی خواب نشدی؟! با خنده چشمکی زد و ضربه ای آرام به پشت دستم نواخت. - آره جونِ خود... صدای دختر جوان حرف افسانه را قطع کرد و نگاه هر دویمان را به سمت کاناپه ی گوشه ی سالن کشید. - ببخشید خانم طاهری. من این مدل رو انتخاب کردم. با دیدن عکس، افسانه سرش را به سمتم چرخاند و ضربه ای به شانه ام زد. - دست تو رو می بوسه! لبخند زنان سری تکان دادم و در حالی که به سمت روشویی می رفتم تا دست هایم را بشویم، گفتم: - شما پس بلوزتون رو در بیارین و روی اون صندلی قرمزه بشینین تا من بیام. صدای خجالت زده ی دختر در صدای آب، محو به گوشم رسید. - بلوزم رو... - آره عزیزم، به خاطر طراحی روی بازوت و آرایش صورتت که نمی شه لباس تنت باشه. مخصوصا این لباس جلو بسته ی کیپ. اگه سختته می تونی روسریت رو روت بندازی... دیگر حواسم به حرف هایشان نبود. ذهنم به روز های اولی که توی آرایشگاه کار می کردم، کشیده شده بود. روز هایی که فقط کار های ساده بهم محول می شد و نهایت اصلاح صورت. اما همان علاقه ی اولی و وافری که به آرایشگری داشتم و دنبال کردن و مدرک گرفتن توی تخصص های مختلف، باعث شده بود تا گاهی اوقات به طور کامل کار عروس به دوش من بیفتد و افسانه به همراه ها برسد. اینبار هم مثل خیلی از دفعات دیگر مدل انتخابی، کاری بود که همیشه افسانه ازش سر باز می زد و بهانه اش هم این بود که کار سنگین و گریم ماهرانه از او بر نمیاد و ترجیح می دهد شینیون را انجام بدهد. خسته از چند ساعت سر پا ایستادن و خم شدن های طولانی، کش و قوسی به بدنم دادم و چند بار نفس عمیق کشیدم. دست های قفل شده ام به پشت سرم متمایل شده بود که افسانه گفت: - خسته نباشی! لبخند زنان گفتم: - مرسی. شما هم همینطور. - قیافه ی خواهره و داماد رو دیدی؟ - نه. من تو سالن نبودم. به عادت همیشه ابرو های کشیده و نازکش بالا رفت و با ذوق گفت: - خیلی خوششون اومده بود. کلک هنوز نمی خوای رو کنی این قلقت چیه که این قدر خوشگل سایه ها با هم محو می شن؟ - من که هزار بار قلقش رو بهت گفتم. - نه به دست من نمی شه! با خنده گفتم: - عمه ی من همیشه می گه به دست من دو تا چیز خوب نمی شه. یکی حلوا، یکی ترشی، دیگه نشنیده بودیم آرایش هم به دسته! - تو که دیدی، مال من اونجوری خوب نمی شه. با تمام خستگی ای که احساس می کردم، جاوی آئینه روی صندلی نشستم و گفتم: - بیا الان رو صورت من امتحان کن، اشکالت رو بهت می گم. - نه. الان خسته ایم. منم باید برم خونه ببینم رضا دیبا رو برد دکتر یا نه. مشکل من با این چیز ها حل نمی شه. همون من هم باید برم دوره ی گریم ببینم. بعد در حال پوشیدن مانتو ادامه داد. - اینجوری نمی شه. تو داری کم کم قاپ همه یمشتری های منو می دزدی! یا باید تو رو بندازم بیرون، یا این که خودم رو بکشم بالا. خندان سری تکان دادم و در سکوت لباسم را پوشیدم. تازه از سالن بیرون آمده بودیم که صدای چند بوق پیاپی نگاهمان را به عقب کشید. پرشیای سفید رنگ و تمیز برای هردویمان آشنا بود و راننده ی خندانش که با ایستادن ما از ماشین پیاده شد، آشناتر.